تبليغاتX
عروسک کوکی
دیشب دوباره آمدی خدا آن هنگام که غرق گریه بودم از دلتنگی یار آمدی دستی بر شانه من داشتی و دستی بر شانه او هر دو مان چشم به دستان تو دوخته ایم معجزه ای کن
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 19:12  توسط سولماز علی نژاد  | 

روحم باکره بود . . .

این غمها و نگرانی ها،

فرزند نامشروع خوابیدن با خیال توست!!
 
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 19:10  توسط سولماز علی نژاد  | 

دیر امدی... کمی تغییر کرده ام!

برای شناختنم عکسي ر و كه از من تو دستت داري رو مچاله كن .....

حالا شناختيم ؟
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 18:58  توسط سولماز علی نژاد  | 

قول داده بودم که وابسته ات نشوم
که عاشقت نشوم
که با رفتنت گریه نکنم
که زندگی کنم
که ...آب از آب تکان نخورد
...به قولم وفا کرده ام
نگاه کن
.
هنوز هم نفس میکشم..
See More
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 18:57  توسط سولماز علی نژاد  | 

مرا با خیالت تنها نگذار ...
اصلا به تو نرفته است ...
مهربان نیست؛
آزارم می دهد .
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 18:56  توسط سولماز علی نژاد  | 

لب هایت بوی ِ سیب میدهـد !میخـواهی آدمـم کنی ؟! ...
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 18:51  توسط سولماز علی نژاد  | 

گمان میکنم
هر انسانی
روزی،
جای خالی دوست را حس خواهد کرد؛

...
...شاید روزی که
تنها

کفش‌های خالی اش مانده باشد ...
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 18:49  توسط سولماز علی نژاد  | 

رابطه هاي تمام شده را آنقدر كش ندهيد كه با خيانت تمام شود
خصوصا اگر شما اهل خيانت نيستيد!
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 18:48  توسط سولماز علی نژاد  | 

کوله بارم بر دوش، سفری باید رفت،

سفری بی همراه،

گم شدن تا ته تنهایی محض،
...
...
یار تنهایی من با من گفت:

هر کجا لرزیدی،

از سفرترسیدی،

تو بگو،
از ته دل

من خدا را دارم...
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 18:48  توسط سولماز علی نژاد  | 

زندگی داشتن کلبه کوچک اما

پر ز احساس شب و خاطره هاست

زندگی راز الفبای نگاهیست که ب...اران دارد

و عبوریست که در دهکده سرد غرور عشق می فهماند

زندگی اسمانیست به رنگ باران

و به سرسبزی امواج غریب یک دشت

که به دریای امید

در شب خاطره ها می برد حس تو را

با تپش های دلی

پر ز عشق و عطش و خواهش و اشک

زندگی لحظه بودن در باد و پریدن در ابر

و گذشتن از نور

در افق های نگاهیست که گل می فهمد

زندگی داشتن شب پره ایست

که به شبها سوگند

عاشق شعله خورشید به دست شمع است

و عطش دارد و از عشق نمی داند هیچ

زندگی سوختن شب پره در تاریکیست

زندگی باران است

و به احساس شقایق سوگند

زندگی ناب تر از باران است
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 18:46  توسط سولماز علی نژاد  | 

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم
دومین روز بارانی چطور؟پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود
و سومین روز چطور؟گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد. وچند روز پیش را چطور؟به خاطر داری؟که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم...فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو..
دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 18:46  توسط سولماز علی نژاد  | 

حجم خالــی ”تـــو” را ؛ حجم پـُـر ”هیچ کس“ پـُـر نمی کنـــد!
حالا هی بگـــو ... دوستــان به جــای مـــا.!!
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 18:45  توسط سولماز علی نژاد  | 

چه عاشقانه نوشت شریعتی:که من تو را دوست دارم و تو دیگری را .و دیگری دیگری را و در این میان همه تنهائیم..
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 18:43  توسط سولماز علی نژاد  | 

در دسترس نباشی بهتر است تا من پشت خط باشم و تو با دیگری
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 18:42  توسط سولماز علی نژاد  | 

هميشه خوب خداحافظي كنيد
گاهي همه چيز آنقدر سريع اتفاق مي‌افتد
كه فرصتي براي يك خدا...
حافظي خوب پيدا نمي‌كنيد
از من قبول كنيد ...
گاهي جاي بوسه‌اي كه هنگام خداحافظي نكرده‌ايد
تا ابد درد مي‌كند ....!
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 18:41  توسط سولماز علی نژاد  | 

ساعت از نیمه شب گذشته است و من به این می اندیشم :
اگر کاری که ” عشق ” با من کرد با تو می کرد
چند روز دوام می آوردی ؟؟؟؟
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 18:40  توسط سولماز علی نژاد  | 

برگرد و همه ی دنیا را غافلگیر کن من حتی با خدا هم شرط بستم-
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 18:40  توسط سولماز علی نژاد  | 

دلم یه لحظه میخواد....
که یکی بپرسه چطوری؟
بگم...خوبم
بغلم کنه و بگه دروغ بسه...چی شده؟؟!
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 18:39  توسط سولماز علی نژاد  | 

ارزان تر از انچه که
فکرش را بکنی بودی
اما برای من
گران تمام شدی ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 8:48  توسط سولماز علی نژاد  | 

شبها ترس نبودنت را قورت می دهم
با قرص خواب و یک لیوان آب
که سپیده دم جاری میشود از چشمانم
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 8:47  توسط سولماز علی نژاد  | 

ما بده کاریم

به یکدیگر

و به تمام دوستت دارم‌های نا گفته ای
...
که پشت دیوار غرورمان ماندند

و ما آنها را بلعیدیم

...تا نشان بدهیم منطقی‌ هستیم

حالا ما مانده ایم

و این همه بدهی

و این همه دوست داشتن‌های فروخورده

و دو جفت قلب و احساس زخمی

ویک جفت غرور سالم اما مخّرب

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 8:46  توسط سولماز علی نژاد  | 

در تمام میهمانی‌ها آویز گردنِ من
کلید خانه‌ی توست
حالا بگذریم
مرا جرأتِ آمدن نیست و تو را
جرأتِ عوض‌کردن قفل
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 8:46  توسط سولماز علی نژاد  | 

بهشت برای من و تو .....
همان با هم بودن است
!!!راحت سیب‌ ات را بخور
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 8:45  توسط سولماز علی نژاد  | 

!پای آمدنت نباشد, تمام جاده های عالم به خانه من ختم شود، باز هم نمی رسی
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 8:45  توسط سولماز علی نژاد  | 

 
سگ اگه بفهمه
دوستش داری "باوفا" ميشه...
انسان اگه بفهمه دوستش داری "هار
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 8:44  توسط سولماز علی نژاد  | 

آری !

من و تو بی گناهیم

او نیز تقصیری ندارد
......
پس بی گمان این کار

کار چهارم شخص مجهول است !!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 8:43  توسط سولماز علی نژاد  | 

اینکه دلتنگ توام اقرار می خواهد مگر؟
اینکه ازمن دلخوری انکار می خواهد مگر؟
وقت دل کندن به فکر باز پیوستن مباش
دل بریدن وعده دیدار می خواهد مگر؟
عقل اگر غیرت کند یک بار عاشق می شویم
...
...اشتباه ناگهان تکرار می خواهد مگر؟
من چرا رسوا شوم یک شهرمشتاق تواند
لشکر عشاق پرچم دار می خواهد مگر؟
با زبان بی زبانی بارها گفتی برو
من که دارم می روم؛ اصرار می خواهد مگر؟
روح سرگردان من هرجا بخواهد می رود
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 7:59  توسط سولماز علی نژاد  | 

خدایا، آب اگر دستت است بگذار زمین. من ِآتش به جان گرفته آب دستت ببینم، بیشتر می سوزم ..
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 12:26  توسط سولماز علی نژاد  | 

کفشی خریده ام
نه برای رفتن
برایت می فرستم
که برگردی
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 12:25  توسط سولماز علی نژاد  | 

سال نو شد و تو هنوز نیامده ای عزیزم روزهای سال نو را با تمام خاطرات ریز و درشت سال گذشته .. به یادت گذراندم بی آنکه حتی لحظه ای یادم کنی ... در ابتدای سال پرم از دلتنگی از دلخوری .. پرم از خیانت .. بی تفاوتی ... بی علاقگی ... همه را مدیون توام عشقم این عیدها و سال ها میگذرد بی تو ... و تو روزی برمیگردی و این من بی تو را که جسدی بر تایید عشق یکطرفه است میبینی ، نمیدانم توان داری یا نه  ... آری تو بی رحم تر از آنی که میدانم ... میخندی مثل همیشه به من و عشقم ... سال نو ات با یار نو ات مبارک بادت
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 12:24  توسط سولماز علی نژاد  |